|
نامه ۱
سلام رابعه جان!این روز ها این حوالی بارانی است. ابرها بی اراده می بارند وازچشمهایت پوزش می خواهندچرا که همراه لحظه هایت نبوده اند.
رابعه جان !چگونه ای ؟خوبی ؟
دستهایت هنوز بوی شعر می دهد؟آیا برای دیوارهای فرو ریخته شعرتازه ای گفته ای؟
آری من خوبم!دستهایم کمی طعم شعر دارد و برای بد روزی ام شکسته شکسته میسرایم و هر پنجشنبه دستهایم را لیلام می کنم.دستهایم را می خرند و در کوچه ها جار می زنند.
حال من خوب است حال همه ی ما خوب است.آیا این خوشبختی ما نیست که نصف جهان به فکر ما باشد مراقب ما باشد تا همیشه بهشتی بمانیم و تن ما بوی بهشت بدهد آنها پیش دیوارهای مسجد و مدرسه بنشینند و غیرتمندانه به آیندهء ما فکر کنند. چقدر ما خوشبختیم!
رابعه جان کاش می بودی و می دیدی که ما سرنوشت تازه ای از توائیم .
باید برای تطهیر شدن هروز بمیریم و فکر کنیم بوی بهشت به مشام می رسد.
حوت۱۳۸۷
آه رابعه عزیزم سلام!
این دومیّن نامه ایست که برایت می نویسم.رابعه جان!پنجشنبه را بدون نذر گذرانده ام وبه یاد تو شعری نسروده ام به نظر تو من شاعرم؟ می دانم وقتی این سطور را می خوانی می خندی و درختهای بلخ پر شگوفه می شوند.من خیلی احمقم!فکر می کنم شاعرم و عاشقانه هایم را بلند بلند فریاد می زنم .کسی زیر لب می گوید "چشم سفید".راستش را بخواهی هنوز حد فاصل چشم سفید بودن و نبودن را نمی دانم.برای همین محکوم میشوم. راستش من اصلاً خوب نیستم این را مادرم با اُف کشیدن در اوّلین لحظه تولدم به من گفت و پدرم با خشمی که در چشمانش موج می زد و برادرم که های های گریست.
من اصلاً نمی دانم چرا این قدر بدم و چرا بین این همه آدمهای خوب زندگی می کنم .حتماً اشتبا هی صورت گرفته است شاید من متعلق به یک سیاره دور بودم و اشتبا هاً آورده شده ام.شاید مادرم هم اشتباهاً آورده شده و خواهرانم و تو رابعه جان!تو هم اشتبا هاً آورده شده ای.
رابعه جان این روزها توبر زبان دختران بلخ جریان داری. این روزها بلخ پرا از رابعه است من رابعه تو رابعه او رابعه ماهمه رابعه ایم و شعر هایمان را به واقعی ترین شکل می سراییم.
رابعه جان!سرت را به درد نمی آورم و نامه ام را ختم می کنم بازهم دلتنگی هایم را برایت خواهم نوشت پس تا آن روز...
حوت۸۷
نامه ۳
سلام رابعه جان !معذرت میخواهم که مدتهاست نمی توانم خبری ازتو بگیرم.این روزها دلتنگم برای روز هایی که اعتماد نقش اساسی یک دوستی بود. دیگر نمی سرایم حتی برای دلم!این روزها آدمها نقش کهنه روی دیوارهای قدیمی اند.گنگ و نامفهوم و دلگیر... خسته شده ام از همه ی کسانی که نقوش مرده ی دیوارهای قصرها اند.با لباسهای رنگ پریده که مدتهاست به رقاصه ای حیران اند و رقاصه ای که سالهاست مات شده و چشمهای حریصی که تا زیر پوست او رخنه می کند.براستی خسته شده ام. ببخش رابعه جان که سرت را به درد آوردم از این که مصاحب خوبی برایت نیستم عذر می خواهم باز برایت خواهم نوشت پس تا آن زمان خداحافظ دوستت فاطمه
نامه ۴
سلام رابعه جان!
حال و هوایت که ابری نیست؟ امید که همه روزهایت طلایی باشد.حال شعرهایت چگونه است؟ راستش ازمن که بپرسی خسته ام از خودم مدتهاست نسروده ام .
مگر می شود عاشق بود و نسرود؟مثل تو که سرودی سرودی آنقدر که خودت یک غزل عاشقانه شدی یک پرنده ء عاشق که پر زد و رفت.
آری رابعه جان! خوش به حالت که رفتی این روز ها اینجا ارزش ماندن ندارد.دیوارهایش هنوز بوی خون تو را دارد .
بلخ با درختان تناور خویش بر تو سایه افکنده است و تو ساده و صمیمی به همه ی ما لبخند می زنی. دوستت دارم همه ی ما دوستت داریم.
سرطان۱۳۸۸ |